تبليغاتX
Greendreamland

Greendreamland

خانه | پست‌ال?تروني?ي | آرشيو | RSS

نوشته ی ساده ولی پر از تلنگرهای ساده

                                      

خدایا ..

 
چه لحظه هایی که در زندگی
ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

 
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما
تو فراموشم  نکردی...

 
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت
هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

 
چه روزهایی که سرمو
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

 
وقتی خسته از همه جا و
همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

 
وقت از آدم های دور و برم دلم
گرفت ...

 
و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 

 
 تو با حضورت به
خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

 
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا
دادی...

 
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...

 
اون وقت
تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

 
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی
فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...

 
نه شاد بودن واسه داشته
ها ... 

 
و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و
مهربونیت بیشتر پی بردم ...

 
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
...

 
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

 
خدایا به خاطر
سه چیز سپاسگذارم   

دادن هایت    ندادن هایت    گرفتن هایت.......

 
دادن هایت را
نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را  حکمت

 

                             

 

لين? | نوشته شده در 9 Sep 2007ساعت 0:7 AM توسط bahar |

بهار

 

بازم اومد بهار شاد و خندون با سوسن و با سنبل و با ريحون

 

                     باز خداي خوب برامون آورده سبزه و گل به جاي برف و بارون

 

        غنچه ي گل به روي ما مي خنده مرغ سحر مي رقصه و مي خونه

     

شادي  اومد دوباره فصل گل و بهاره

 

                          شادي  اومد دوباره فصل گل و بهاره 

 

 

                             **************

بوي بارون بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد

برگ هاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه ي شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوتر هاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

 

*********

 

سال نو را پيشاپيش تبريك عرض مي كنم اميدوارم سال پر شور و نشاطي در پي داشته باشيد.

 

لين? | نوشته شده در 17 Mar 2006ساعت 12:16 PM توسط bahar |

ای کودک!

 

 

به نام خداوند عشق وزيبايي

 

اي كودك!

 

ازاولين روزي كه تو چراغ اميد درخانه پدر ومادرت مي افروزي وبا تبسم

 

هاي كودكانه ات دل آنها را مي ربايي آنها آرزويي جزتحقق خوشبختي

 

دردوران زندگي آينده تو ندارندسوا ي خواسته هاي ديگرآنها براي

 

سعادتمندي تو همه گاه برآنندكه سخت تورا از هر پيش آمد ناگوارچون

 

بيماري وناتندرستي برهانند سپس ازهر زحمت و رنج كه جان تو را بيازارد

 

پيش گيري نمايند وبعد به پايه هايي از علم ودانش واخلاق انساني

 

برسانند تا بتواني از تاريكي بدبختي ها كه بيشتر دنياي ما راگرفته برهي.

 

سه وظيفه مشكل كه به طورمسلم براي انجام آنها كوشش ها ورنج

 

هاي بي شمار رابايدبر خود قبول نمايند.اما عشق وعلاقه اي كه آنها به تو

 

دارند جاي اندك سكون وآرامش براي آنان باقي نمي گذارد وبا جوشش

 

وكوششي شبانه روزي بدون اينكه ملالي به خود راه دهند آن سهم

 

فداكاري كه براي آنها تعيين گرديده به كمال رغبت انجام داده وبه پايان

 

مي رسانند .مادر شبها بي خواب مي ماند براي اينكه تو بخوابي واز

 

همان آغاز كودكي مواظبت هاي اوست كه  تو را از هر حادثه اي به دور

 

مي دارد و بالاخره محبت هاي سرشار وبي ريايي اوست كه تو ازآن

 

برخوردارگرديده حيات و زندگي مي يابي .واما پدرت براي كسب روزي

 

وتحصيل معاش كوشش  بي اندازه اي مي كند كه توآسوده ترزندگي كني

 

و خواسته هاي تو رابه تمام بجاي آورد .اوست كه به واسطه زحمتهاي

 

متوالي سر انجام جانش تباه  مي شود ودر اثر تلاش زياد وجودش

 

زيرچنگال زندگي خرد مي گردد اي كودك كمي فكر كن و ببين چگونه مي

 

تواني وام اينها را مسترد داري وحق شناسي شايسته اي در ازاي زحمت

 

هاي آنها تقديم نمايي.

 

پربهاترين هديه اي كه به ماارزاني كرده اندگوهر انسانيت است.

 

 

لين? | نوشته شده در 2 Mar 2006ساعت 8:55 PM توسط bahar |

لیلی ومجنون قسمت آخر



 

  ليلي و مجنون قسمت آخر

 

در قسمت قبل خوانديم که جنگ و کشمکش بين مدافعين شهر ليلي و سپاهيان نوفل که به طرفداري از مجنون آمده بودند به پيروزي سپاه نوفل انجاميد. ريش سپيدان شهر براي درخواست از نوفل در جهت قطع خونريزي به نزد او شتافتند و اينک ادامه داستان:

 

*************

 

از آن ميانه پدر ليلي با چهره اي افروخته از شرم و سري افکنده برخاست ....

"تمام عرب به سرزنش و ريشخند من زبان گشوده اند تا بدانجا که بعضي مرا عجمي مي خوانند! اگر مي خواهي دخترم را بياورم تا آن را به کمترين غلام خود بدهي حرفي نيست! اگر مي خواهي پيش ديدگان من سر از تنش جدا کني يا در آتشش بسوزاني، اعتراضي ندارم و سر از فرمانت بر نتابم. اگر مي خواهي در قعر چاهي بيفکنيش يا با شمشير تکه تکه اش کني باز هم مجال اعتراضي نيست اما نخواه و مپسند که من دخترم را به دست ديوي بيابان گرد دهم که آبرويي از خود و ما بر جاي نگذاشته. مخواه نوفل مخواه! که اگر چنين کني مرا تا انتهاي عمر با ننگ و ذلت همراه کرده اي.بخدا قسم که اگر اينگونه مي خواهي همين الان بر مي گردم و سر دخترم را گوش تا گوش مي برم و در پيش سگان ولگرد مي اندازم که حاضرم خوراک سگان شود تا اسير دست ديو!"

 

از بندگي تو سر نتابم *** روي از سخن تو برنتابم

اما ندهم به ديو فرزند *** ديوانه به بند به که در بند

گر در کف او نهي زمامم *** با ننگ بود هميشه نامم

ورنه بخدا که باز گردم *** وز ناز تو بي نيازگردم

برٌم سر آن عروس چون ماه *** در پيش سگ افکنم در اين راه

فرزند مرا در اين تحکم *** سگ به که خورد که ديو مردم

 

نوفل ناگهان به خود لرزيد. چون کابوس ديده اي که تازه از خواب پريده باشد تکاني خورد و سر در گريبان تفکر فرو برد. پس از مدتي لب به سخن گشود:

"من اصلا راضي نيستم که بر خلاف ميل يکي از دو طرف عملي انجام پذيرد. هر چند قدرت آن را دارم که شما را به تمکين در برابر خواسته ام وادار کنم اما صحبت از عشق است و زندگي. هر طرف اين کميت که بلنگد رسيدن به مقصود محال است. حرفهاي تو درست است. مجنون راه و روشي ناصواب اتخاذ کرده!! تمايل او به شکست ما در جنگ را فراموش نکرده ام و اين يعني او از هوشمندي فاصله گرفته است. سخنت پذيرفتني است. ما از اين حديث و خواهش در گذشتيم!"

سريع و بدون هيچ تاملي دستور بازگشت سپاهيان نوفل صادر شد.

مجنون که خود را آماده ديدار ليلي کرده بود از شنيدن شيپور برگشت شوکه شد. خبرها به سرعت باد به او رسيد و او با همان سرعت خود را به نوفل رسانيد. با چهره اي بر افروخته و رگهايي بر آمده فرياد زد:

"کجا رفت آن قول و قرارت، آن وعده کمک و آن اميد دستگيريت، مرا تشنه لب تا فرات بردي و آنگاه خسته و تشنه در آتشم افکندي؟!"

رو برگرداند و سريع از نوفل دور شد.

نوفل چون به قرارگاه خود رسيد دلش از بابت مجنون آرام نگرفت که خود را تا حدي در اين اميدوار کردن او گناهکار مي دانست. عده اي را گسيل کرد تا او را بيابند و به نزدش آورند اما مجنون چون قطره اي آب در بيابان گويي ناپديد شده بود ...

پدر ليلي پس از بازگشت نوفل سريع خود را به خانه رسانيد و رو به همسر و دخترش کرد و گفت:

"نمي دانيد چه حيله ها بستم و چه زبانها ريختم تا نوفل از قصد خويش پشيمان گشت و بازگشت. آن پسرک ديوانه - قيس - هم چون پشت خود را خالي ديد برگشت و چون باد گريخت! گمان نکنم ديگر جرات کند اين طرفها آفتابي شود!"

ليلي آنقدر تحمل کرد و بروي خود نياورد تا پدر از خانه بيرون رفت. آنگاه غمگين و دلشکسته به گوشه اتاق تنهائيش خزيد و سخت گريست ...

تنها گذشت چند روز کافي بود که اثرات جنگ و نبرد فراموش شود و زندگي به حالت عادي بازگردد. بازار خواستگاري ليلي دوباره گرم شده بود، ضمن اينکه شايع شده بود مجنون ديگر سراغ ليلي را نخواهد گرفت و به وادي نامعلومي گريخته است.

خبر که به ابن سلام رسيد سريع پيکي روانه کرد در بيان دوباره خواستگاري از ليلي:

 

آمد ز پي عروس خواهي *** با طاق و طرنب پادشاهي

آورد خزينه هاي بسيار *** عنبر به من و شکر به خروار

از بهر فريشهاي زيبا *** چندين شترش به زير ديبا

زان زر که به يک جوش ستيزند *** مي ريخت چنانکه ريگ ريزند

 

قاصد شيرين زبان آنقدر از ابن سلام گفت و گفت که پدر ليلي درمانده شد چه بگويد. همانجا رضايت خود را اعلام کرد و حتي قرار جشن عروسي را براي چند روز بعد مقرر کردند:

 

در دادن آن عمل رضا داد *** مه را به دهان اژدها داد ...

 

ليلي را به ابن سلام دادند و خبر را بمجنون رساندند، مجنون شوريده تر گشت و ليلي درمانده تر. ابن سلام را خواهش وصال ليلي در گرفت و بر صورتش طپانچه اي نشست از جانب ليلي، ابن سلام دانست كه ليلي سهم او نخواهد شد، مجنون با وحوش دمساز گشت و به سماع مشغول، پدر مجنون از كهولت سن و غم دوري فرزند بدرود حيات گفت، به فاصله اندكي بعد از او ابن سلام نيز، كه مهجور از وصال ليلي مانده بود. مادر مجنون نيز همان راهي را رفت كه پدر، پيش از او رفته بود و ابن سلام. ليلي بيمار مي شود و در پس يك بيماري سخت او نيز وداع حيات مي گويد و مجنون مي ماند و جهاني پر از تنهايي و انتهاي داستاني كه حدس زدنش چندان مشكل نيست :مرگ بر مزار يار...

 

...

 

 پايان.

 

 

لين? | نوشته شده در 16 Feb 2006ساعت 9:35 AM توسط bahar |

زیبا

لين? | نوشته شده در 13 Feb 2006ساعت 12:53 PM توسط bahar |

بهار سرزمین رویاهای سبز

 

 

با تشکر از نظرات ارزشمند و دوست داشتنی تون خوشحالم که در نبودم دوستان فراموشم نکردند.
برای یک مدت کوتاهی نخواهم بود در اولین فرصت به کلبه های دوست داشتنی تون سر خواهم زد.
روز و روزگار همتون خوش.
موفق و پاینده باشید


دلتون بهاری
خنده بر لبانتان جاری
دست هاتون دست یاری
امتحاناتون عالی
جیب هاتون پر پول آبی.
این شعر ی بود مثلا نیمایی
ساخته بهار رویایی

دوستون دارم دریایی 

 

 

 

لين? | نوشته شده در 22 Jan 2006ساعت 6:15 PM توسط bahar |

عیدت مبارک

 

 

با سلام خد مت تمام دوستان عزيزم

 

فرارسيدن ايام مبارك عيد قربان را به تمامي دوستان و مسلمانان جهان تبريك مي گويم.اميدوارم كه عيد خوبي  در كنا ر خانواده و دوستان  داشته باشيد .

از آن جا كه ايام عيد كار هاي زيادي است كه ما بايد انجام بدهيم كمي زودتر آمد م و عيد را تبريك گفتم.

 با بهترین آرزوها

بهار سرزمین رویا های سبز.

 

 

راستي از دلتنگي ها رها باشيد و شاد و سر حال باشيد .

به قول اين برره اي ها يك شعر برره اي در وكردم.

عيد اومده عيد اومده غصه نبخور شادي  وكن

كباب بخور شيريني بخور

غصه نبخور تخمه بخور

 خوب بيييييييييييييييييد.

 

يه لبخند بزن بعد برو به سلامت....

 

لين? | نوشته شده در 9 Jan 2006ساعت 11:10 AM توسط bahar |

ليلي و مجنون قسمت نهم




ليلي و مجنون قسمت نهم

 

با تاريک شدن هوا دو سپاه از هم فاصله گرفتند و به قرارگاههاي خويش بازگشتند. تلفات مدافعين شهر بسيار زياد و از هر گوشه اي صداي ناله مجروحي به هوا بلند بود. با اينحال در طي روز بزرگان شهر بيکار ننشسته بودند و در پي رايزنيهاي بسيار سپاهي بزرگ از تمام مردان شهر و قبايل اطراف تدارک ديده بودند. سپاهي که با ساز و برگ کامل، در نهايت آمادگي به آنان ملحق شده بود.

سپيده دم فردا نوفل، مغرور و سرمست از پيشروي نبرد روز گذشته، از خيمه اش بيرون آمد. در حالي که خميازه بلندي مي کشيد رو بسوي شهر کرد. آه! باورش نمي شد. سرتاسر دشت پر بود از جنگجوياني آماده نبرد. تا چشم کار مي کرد اسب بود و نيزه و شمشير. نوفل کمي جا خورد. با اينحال به سمت سپاه خود رفت و آنها را براي نبرد تهييج کرد. فرمان حمله صادر شد و دو سپاه در هم آميختند. در چشم بر هم زدني باراني از تير بر سپاهيان نوفل باريدن گرفت.شرايط جنگ بسيار پيچيده تر از ديروز بود. شايد براي اولين بار بود که نوفل اميدي به پيروزي خود نداشت. او هيچگاه خود را براي چنين جنگي تمام عيار، آماده نکرده بود. تصور مي کرد ليلي را با همان مذاکرات اوليه به مجنون خواهد رسانيد.

شرايط بگونه اي پيش رفت که نوفل چاره اي جز درخواست صلح نديد:

"ما آمده بوديم دو جوان را بهم برسانيم. از ابتدا هم قصد جنگ و خونريزي نداشتيم. باز هم درخواست خود را تکرار مي کنيم. اگر پذيرفتيد که نهايت لطف و مردانگي را به جاي آورده ايد. تمام ثروت نوفل که کوهي از جواهرات است تقديم شما خواهد شد. اگر هم راضي به معامله نيستيد بهتر است جنگ را متوقف کرده و به اين قتال خاتمه دهيم"

 

از بهر پري زده جواني *** خواهم ز شما پري نشاني

وز خاصه خويشتن در اينکار *** گنجينه فدا کنم به خروار

گر کردن اين عمل صوابست *** شيرينتر از اين سخن جواب است

ور زانکه شکر نمي فروشيد *** در دادن سرکه هم مکوشيد

 

با پيام صلح نوفل موافقت کردند و آتش جنگ بصورت موقت فرو نشست.

مجنون که اين شرايط را ديد سريع خود را به نوفل رسانيد و در شکوه باز کرد:

"اي برادر خوش قول! تمتم هم و غم و زور بازويت همين بود؟! آنچه مي گفتند شکست ناپذيري نوفل، کجاست؟! من در اين دو روز اثري از آن نديدم! تنها فايده اي که حضور تو براي من داشت اين بود که اگر روزنه اميدي باقي مانده بود ديگر بسته شد. من اينک دشمن خوني اين قبيله بشمار مي آيم و محال است به ليلي دسترسي يابم. خوش وعده کردي و خوش وفاي به عهد به جاي آوردي!"

 

اين بود بلندي کلاهت *** شمشير کشيدن سپاهت؟

اين بود حساب زورمنديت *** وين بود فسون ديوبنديت؟

جولان زدن سمندت اين بود؟ *** انداختن کمندت اين بود؟

 

نوفل که آتش خشم مجنون را ديد او را به مهرباني نواخت و پاسخ داد:

"پسرم قيس! من نه عهد خود را فراموش کرده ام و نه شکست را پذيرفته ام. شرايط بگونه اي پيش رفت که ادامه آن قطعا شکست من بود. سياست اينگونه ايجاب مي کرد که ديدي. پيش از آنکه کسي متوجه شود قاصداني روانه کرده ام تا تمام عياران و دوستانم را از شهرهاي مدينه تا بغداد بسيج کنند و همراه خود بدينجا آورند. مطمئن باش نوفل تو را به مرادت خواهد رسانيد"

در فاصله چند روز سپاهي فراهم آمد که سرتاسر دشت را تا دامنه هاي کوه ابوقيس پوشانده بود. شيپور جنگ دوباره بصدا در آمد هر چند يک نيم روز کافي بود تا مدافعين بدانند که مقاومت بيهوده است.

اينبار ريش سپيدان قبيله به ديدار نوفل شتافتند:

"شهر اينک مامن زنان و کودکان و سالخوردگان است. از جوانمردي بدور است بر ناتوانان تاختن. ما همه تسليم امر توايم. از اشغال شهر در گذر"

نوفل پاسخ داد:

"اين کاري بود که همان ابتدا مي بايست مي کرديد تا از صرف هزينه اي به اين گراني جلوگيري شود. اينک آن دختر پري زاده را آماده کنيد!"

 

گفتا که عروس بايدم زود *** تا گردم از اين قبيله خشنود

 

از آن ميانه پدر ليلي با چهره اي افروخته از شرم و سري افکنده برخاست ....

 

ادامه دارد.

لين? | نوشته شده در 8 Jan 2006ساعت 7:57 PM توسط bahar |

آن جا كه عشق است ارزش زيبا ست

 

 

آن جا كه عشق است ارزش زيبا ست

 

دل هاي بهاري البته دريا ست

 

جايي كه دريا ساحل ندارد

 

جز غرق گشتن حاصل ندارد

 

اين بزم رنگي امواج خوني زورق نشيني جز دل ندارد

 

آن جا كه عشق است سوزغمي نيست

 

بر سفره عشق چيز كمي نيست

 

از خشم وكينه خالي است سينه

 

اهل حرم را نا محرمي نيست

 

در حلقه عشق گل خانه را ز است

 

عطر محبت همراه  باد است

 

شادي هستي ازعيش خيزد عيشش مبارك

 

هر دل كه شاد ا ست.

 

لين? | نوشته شده در 3 Jan 2006ساعت 11:29 AM توسط bahar |

هر چه مي خواهد دل تنگت بگو! What Would You Interpre?

ایام ایام پرفیض حج است و آرزوی هر مسلمان مشرف شدن به این آستان مقدس.

لين? | نوشته شده در 27 Dec 2005ساعت 6:53 PM توسط bahar |

My sweet love

 

 

My sweet love

                  

There are a lot of things

 

With which I am blessed

 

Although my life has been

 

Both sunny and blue

 

But of all my blessings

 

This one is the best…

 

To have found someone like you.

 

لين? | نوشته شده در 24 Dec 2005ساعت 5:55 PM توسط bahar |

ليلي و مجنون قسمت هشتم

 

ليلي و مجنون قسمت هشتم

 

 

در قسمت گذشته تا آنجا خوانديم كه مجنون و نوفل - يكي از عياران منطقه - بهم رسيدند و نوفل قول داد ليلي را به مجنون رساند. مجنون در مدت كوتاهي، زيبايي و وقار گذشته را باز يافت و اينك ادامه داستان:

 

*************

... دو ماهي به همين ترتيب گذشت. نوفل بدون مشورت با مجنون، هيچ کاري انجام نمي داد. حضور او برايش خوش يمن و پر برکت بود. از اينکه خداوند مجنون را سر راه او قرار داده بود خشنود و شاکر بود.

يک روز که نوفل و ياران به شادي کنار هم نشسته بودند نوفل رو به مجنون کرد و گفت:

"عزيزم، قيس! چندي از آن اشعار روح افزايت را برايمان بخوان تا مجلسمان نشاطي صد چندان يابد"

مجنون تاملي کرد و في البداهه سرودي سرود در شکايت از نوفل و فراموش کردن عهدي که با او در گوشه آن غار بست. از اينکه نوفل ظاهر او را مي بيند و از دل نزارش خبري نمي گيرد سرخورده و مغموم بود:

 

اي فارغ از آه دودناکم *** بر باد فريب، داده خاکم

صد وعده مهر داده بيشي *** با نيم وفا نکرده خويشي

صد زخم زبان شنيدم از تو *** يک مرهم دل نديدم از تو

صبرم شد و عقل، رخت بر بست *** درياب وگرنه رفتم از دست

 

از جاي برخاست و ادامه داد:

"از کسي چون نوفل توقع و انتظار فراموش کردن عهد را نداشتم. تو با من شرطي بستي. از من چيزي خواستي و به من تعهدي دادي. من به قولم عمل کردم اما در اين مدت حتي يکبار از تو در مورد قول و قرارت چيزي نشنيدم! من همانند تشنه اي هستم که به اميد يافتن آب زندگاني همراه و همنفس شما گشته ام. اگر قصد کمک بدين تشنه کام را نداريد رهايش کنيد تا به درد خويش بميرد"

آتش سخنان مجنون در جان نوفل نشست و او را شرمنده فراموشکاري خود کرد. سريع دستور داد لشکري از مردان جنگي مهياي سفر شوند. مجنون را به محبت نواخت. از او پوزش خواست و قول داد فردا صبح قبل از طلوع سپيده دم حرکت کنند. حرکت به سمت شهر ليلي.

غروب روز بعد به دروازه شهر رسيدند. نوفل دستور اطراق داد و سريع قاصدي فرستاد به سمت خانه ليلي و مقصود و خواسته خود را بيان کرد:

"اينک نوفل و لشکري آماده نبرد بر دروازه هاي شهر منتظرند. يا ليلي را به او سپاريد تا او را بدانکه سزاوار اوست برساند و يا براي جنگ با شمشيرهاي عريان ما آماده شويد."

باورش آسان نبود با اينحال جواب پدر ليلي روشن بود:

"نه دختر من کالاست و نه خانه ام تجارتخانه که عده اي به هواي راهزني شبانه بر آن هجوم آورند. اگر خيال ديدن روزهاي ديگر را داريد از همان راهي که آمده ايد بازگرديد"

 

دادند جواب کاين نه راهست *** ليلي نه کليچه، قرص ماهست

کس را سوي ماه دسترس نيست *** نه کار تو، کار هيچکس نيست

 

قاصد که برگشت پدر ليلي بزرگان شهر را جمع کرد. همه شگفت زده و حيران شده بودند:

"نوفل؟! از او جز خاطرات و سابقه اي روشن چيزي در ذهن ها نقش نبسته. چطور ممکن است؟!"

يکي از نگهبانان جوان خانه ليلي از ميان برجست و گفت: "آنچه واضح است اينکه نوفل و سپاهيانش اينک بر دروازه شهر آماده هجومند. قاصدش را گروهي ديديد و پيامش را شنيديد. او هم انسان است و لابد هوي و هوس بر او غلبه کرده است. از کجا معلوم که داستان قيس بهانه اي نباشد تا او خود راهزن ناموسمان شود؟"

نتيجه اين شد که ليلي بعنوان نماد آبروي شهر مي بايد محافظت شود. تا صبح فردا فرصت اندکي بود تا تعدادي مبارز را براي دفاع از حرمت و آبروي شهر به پيشواز سپاه نوفل روانه کنند.

هنوز نشسته بودند كه قاصد نوفل براي بار دوم و اينبار براي اتمام حجت بازگشت. پاسخ اما همان بود.

نوفل كه از عدم تامين خواسته اش به شدت عصباني شده بود نقشه حمله فردا را در ذهن مرور مي كرد. از طرفي گروهي از فدائيان شهر قول دادند كه تا تجهيز سپاهي كامل، براي دفاع از شهر در مقابل حملات نوفل مقاومت كنند.

با طلوع خورشيد فردا جنگ سختي بين دو طرف در گرفت. آرايش ميدان نبرد حاكي از هجوم نوفل و دفاع مدافعين شهر داشت. اما مجنون در اين ميانه نمي دانست چه كند. از طرفي به نوفل جهت رسيدن به خواسته اش دل بسته بود و از طرف ديگر، شمشير كشيدن بر خانواده و سپاه ليلي را جايز نمي دانست. از آنجا كه ليلي براي او عزيز بود تمام اطرافيان و وابستگان و مدافعان او هم برايش عزيز و گرامي بودند. اگر از نوفليان خجالت نمي كشيد در صف مدافعان شهر در مي آمد و با نوفل مي جنگيد. هر گاه يكي از مدافعين شهر جراحتي بر مي داشت سريع خود را به بالين او مي رسانيد و به مداواي او مشغول مي شد. هر گاه شرايط نبرد به نفع مدافعين تغيير مي يافت شروع به تشويق و تحسين آنها مي كرد و اگر مي ديد يكي از سرداران نوفل بي محابا تيغ مي زند و پيش مي رود، بي درنگ خود را به او مي رساند و با خواهش و التماس از او مي خواست دست از پيشروي بردارد!!

آنقدر اين حالت عجيب را ادامه داد كه بالاخره سرداري از نوفليان بي طاقت شد، از اسب به زير آمد، نگاهي خشمناك به او انداخت و گفت:

“اي جوانمرد! اين همه رنج و تعبي كه مي كشيم از پي برآوردن مراد دل توست. چگونه است كه اينك دل بر سپاهيان دشمن بسته اي و اميد بر شكست ما؟!”

مجنون پاسخ داد:

“كدام دشمن؟ كدام جنگ؟ اگر منظور شما، مراد دل من است كه او آنطرف ميدان است! من از آن سو فقط بوي محبت، بوي عشق، بوي يار مي شنوم. چگونه مي توانم بروي محبوب خويش شمشير بكشم“

 

ما از پي تو به جان سپاري *** با خصم ترا چراست ياري؟

گفتا كه چو، خصم، يار باشد *** با تيغ مرا چكار باشد

از معركه ها جراحت آيد *** اينجا همه بوي راحت آيد

ميل دل مهربانم آنجاست *** آنجا كه دلست جانم آنجاست...

 

نوفل همچنان مي غريد و مصاف مي كرد. چيزي نمانده بود به دروازه هاي شهر برسد كه غروب خورشيد مجالش نداد ...

 

ادامه دارد....

 

 

لين? | نوشته شده در 21 Dec 2005ساعت 10:1 AM توسط bahar |

تنها

 

 

 

 

در اين دنيا تك و تنها شدم من

 

گياهي در دل صحرا شدم من

 

چو مجنوني كه ازمردم گريزد

 

                                                  شتا بان در دل صحرا شدم من ....

 

     چه بي ثمر مي خندم

 

                           چه بي اثر مي گريم.....

 

  به ناكامي چرا رسوا شدم من

 

                     چرا عاشق چرا شيدا شدم من

 

خوش آن روزي كه اين دنيا سر آيد

 

قيامت با قيام من سر آيد.......

 

بگيرم دامن عدل الهي

 

                    بپرسم كام عاشق كي سر آيد

 

 

 

  چه بي ثمر مي خندم

 

                    چه بي اثر مي گريم

 

به ناكامي چرا رسوا شدم من

 

                                          چرا عاشق  چرا رسوا شدم من

 

لين? | نوشته شده در 16 Dec 2005ساعت 6:4 PM توسط bahar |

كنار پنجره بنشين دعا كن

 

كنار پنجره بنشين  دعا كن

خد ا را با دلي عاشق صدا كن

بگو: اي مهربان اي خوب خوبان

دلم را خانه عشق و صفا كن.

 

 

لين? | نوشته شده در 16 Dec 2005ساعت 5:46 PM توسط bahar |

 

 

مرا بادآفريد

تو را باران

تو را باد برد

مرا باران

خاطراتم را مي بندم

امروز مثل هميشه ديروز خوبي نخواهد بود

تو در انتظار باد مردي

ومن در انتظار باران

وفردا نه باد خواهد آمد نه باران

 

لين? | نوشته شده در 6 Dec 2005ساعت 6:24 PM توسط bahar |

ليلي و مجنون قسمت هفتم

 

 

ليلي و مجنون قسمت هفتم

 

يکي از همراهان که ماجراي مجنون را مي دانست داستان را براي نوفل تعريف کرد:

"مي گويند در عشق دختري ازيکي از شهرهاي اطراف ديوانه شده و سر بکوه و بيابان گذاشته. روز و شب در اين حوالي مي گردد و با وزش هر باد يا عبور هر ابري از جانب شهر، بياد معشوقه شعر مي سرايد آنهم چه اشعاري! زيبا و جانسوز. مي گويند هر دو عاشق و دلداده هم بوده اند. اما اين مرد از سر جواني هر شب به کوي دختر مي رفته و به آواز بلند شرح عاشقي مي داده . تا اينکه به بهانه جنون ، او را زده اند و از شهر رانده اند. مي گويند خانواده اي شايسته و بلند مرتبه هم دارد بيچاره!"

نوفل از شنيدن داستان متاثر گشت. از اسب به زير آمد. به آرامي کنار مجنون نشست و دست نوازش ير سرش کشيد و در گوشش زمزمه کرد:

"پسرم! برخيز. من نوفل هستم. قهرمان داستانهاي عرب! نمي خواهي از ميهمانان تازه ات پذيرايي کني. نکند اينجا غريب نوازي رسم نيست!"

مجنون نوفل را مي شناخت. يعني اسم و رسمش را شنيده بود. در بازيهاي نوجواني، او هميشه نقش نوفل را بازي مي کرد و مقابل ديدگان ليلي چه افتخارها که نمي نمود. برگشت. با احترام دست نوفل را بوسيد و از او پوزش خواست. شروع کرد براي نوفل شعر خواندن. از بي رحمي روزگار، از نجابت و کرامت ليلي و از قداست عشق بي پايانشان به هم.

نوفل مثل يک دوست قديمي به حرفهاي مجنون گوش داد. در انتها گفت:

"خيالت راحت باشد که من ليلي را به تو باز مي گردانم. هيچ عاملي نمي تواند مقابل من مقاومت کند. من از حرفهاي تو نه تنها بوي جنون نمي شنوم بلکه کرامت و بزرگواري تو برمن ثابت شد. فقط يک شرط دارد و آن هم اينکه تو حرمت خويش نگاه داري و از اين بيابان گردي و غار نشيني دست برداري.

 

او را به زر و به زور و بازو *** گردانم با تو هم ترازو

گر مرغ شود هوا بگيرد *** هم چنگ منش قفا بگيرد

تا همسر تو نگردد آن ماه *** از وي نکنم کمند، کوتاه

 

مجنون پاسخ داد:

"اي نوفل! ممنون از محبتت اما اين که گفتي کاري بس سخت و دشوار است و من گمان نمي کنم حتي تو هم با وجود قدرت و بزرگيت بتواني مشکل مرا چاره کني. بزرگان بسياري در اين امر واسطه شدند و توفيق نيافته، نوميد گشتند و دست از من شستند. آنها دختري چون ماه را به مجنوني چون من نخواهند داد"

 

او را به چو من رميده خويي *** مادر ندهد به هيچ رويي

گل را نتوان به باد دادن *** مه زاده به ديوزاد دادن

او را سوي ما کجا طوافست؟ *** ديوانه و ماه نو؟ گزافست!!

 

بيا و از اين حديث در گذر. من توقعي از تو ندارم. همين که محبتت را از من دريغ نکردي و دوستانه و برادرانه به حرفهايم گوش نمودي برايم دنيايي ارزش دارد"

 

ار چشمه اين سخن سرابست *** بگذار مرا تورا ثوابست

تا پيشه خويش پيش گيرم *** خيزم، پي کار خويش گيرم

 

اين سخنان مجنون، نوفل را در عقيده کمک به او و رساندن ليلي و مجنون به همديگر استوارتر کرد. دستان مجنون را در دستانش گرفت و سخت فشرد. به خداوندي خدا و رسالت رسول سوگند ياد کرد و با مجنون ميثاق بست که تا معشوقه را به دلداده نرساند از پاي ننشيند. شرطي را که در ابتدا گفته بود دومرتبه تکرار کرد.کمي صبر و قرار از طرف مجنون لازمه رسيدن به هدف است:

 

نه صبر بود نه خورد و خوابم *** تا آنچه طلب کنم بيابم

ليکن به توام توقعي هست *** کز شيفتگي رها کني دست

بنشيني و ساکني پذيري *** روزي دو سه، دل بدست گيري

 

مجنون که صحبتهاي مردانه و محکم نوفل را شنيد در قلبش روزنه اميدي يافت. رسيدن به ليلي خيلي بيشتر از چند روزي خون جگر خوردن، صبر کردن و دم بر نياوردن ارزش داشت. شرط نوفل را قبول کرد. بر ترک اسب او نشست و به سوي قرارگاه نوفل شتافتند.

نوفل از مجنون در خانه خود، پذيرايي مي کرد لباسهاي فاخر به او پوشانيد و او را هميشه در کنار خود مي نشاند. مجنون در مدت کوتاهي قدرت گذشته و چهره و اندام زيبا و متناسب خود را باز يافت. از آنجا که صاحب هوش و ذکاوتي خاص بود حسابهاي مالي نوفل را سر و ساماني داد و هر روز نزديک غروب به جوانان تعليم شمشيربازي و تيراندازي و به نوجوانان خواندن و نوشتن آموزش مي داد.

 

چون راحت پوشش و خورش يافت *** آراسته شد که پرورش يافت

شد چهره زردش ارغواني *** بالاي خميده خيزراني

مجنون به سکونت و گراني *** شد عاقل مجلس معاني

 

ادامه دارد ...

لين? | نوشته شده در 6 Dec 2005ساعت 6:19 PM توسط bahar |

انگاه که عشق شما را فرا خواند،به دنبالش روان گرديد

 

 

 

 

 

انگاه که عشق شما را فرا خواند،به دنبالش روان گرديد
اگر چه گذرگاه هايش ترسناک وپر نشيب باشد
وچون بالهايش شما را در بر گيرد، به او تن سپاريد
اگر چه شمشير پنهان در ميان پرهايش شما را در بر گيرد، به او تن سپاريد
اگر چه شمشير پنهان در ميان پرهايش شما را زخمناک کند
وانگاه که با شما سخن گويد او را باور داريد
اگر چه اوايش روياهايتان را براشوبد ،هم بدانسان که باد شمالي باغ را ويران ميسازد
زيرا عشق همچنان که تاج بر سرتان مينهد ،شما رابه صليب نيز خواهد کشيدو هم بدانسان که کارش روياندن شماست ،به پيرايش شما نيز خواهد پرداخت.
وهمچنان که تا بلنداي قامتتان فراز ميشودو تردترين شاخه هايتان را که در زير افتاب لرزان است نوازش ميکند ،تا ريشه هايتان نيز فرو خواهد شد وپيوند استوار انها را با خاک خواهد گسست.
بسان بافه هاي گندم شما را در اغوش خويش ميکشد.
تا شما رابرهنه سازد ،تا شما را در هم کوبد.
تا پوسته ها را از شما دور سازد ،تا شما را غربال کند.
تا سپيدي شما را ميسايد
تا نرمش ، شما را ورز ميدهد.
انگاه شما رابر اتش مقدس خويش ميگمارد ،باشد که ضيافت ايزدي خداوند را ناني مقدس شويد.
اما اگر در هراس خويش ،تنها بدنبال ارامش وشادي عشق بوديد ،شما را ان بايسته تر که برهنگي خود را بپوشانيد و از خرمن گاه عشق بيرون رويد ،و به دنيايي بي فصل گام بگذاريد، انجا که ميخند يد اما نه تمامي خنده تان راو ميگرييد اما نه تمامي اشکهايتان را .
عشق جز خودش چيزي را ارزاني نميدارد و جز از خودش چيزي نميستاند .
عشق چيزي را فرا چنگ نمياورد وفرا چنگ اورده نميشود .
زيرا عشق را عشق بسنده است .
هنگامي که عشق ميورزيد ،روا نيست بگوييد خدا در قلب من است بهتر ان که بگوييد من در قلب خدا جاي دارم.
ومينديشيد که ميتوانيد عشق را رهبري کنيد زيرا عشق است که اگر شما را شايسته يابد راه را به شما خواهد نمود.
عشق را ارزويي جز کمال بخشيدن به خود نيست.
اما اگر عشق ميورزيد واز ارزومندي ناگزيريد ،بگذاريد ارزوها يتان چنين باشد:
ذوب شدن و رفتن ،همانند جويي که نغمه خود را به گوش شب ميسرايد.
درد مهر سرشار را شناختن.
زخمناک بودن از دريافت عاشقانه خودو خواهان شاد مانه ،خون دادن.
سپيده دمان با قلبي بالدار بيدار گشتن وسپاس گزاردن براي روزي ديگر از عاشقي.
و به نيمروزان ارميدن ودل در نشئه عشق بستن وانگاه خفتن با نيايشي عاشقانه در دل براي محبوب وسرود ستايشي بر لبان.

عشق از نگاه جبران خليل جبران

 

 

لين? | نوشته شده در 5 Dec 2005ساعت 12:36 PM توسط bahar |

ليلي و مجنون قسمت ششم

 

ليلي و مجنون قسمت ششم

 

 

در قسمت پيش خوانديم كه ليلي به قصد همراهي با بلبلان نالان و به بهانه گشت و گذار با جمعي از كنيزكان خوبرو عازم بوستان اختصاصيشان گشت و در آنجا از زبان مردي رهگذر، پيغام مجنون را به زبان شعر شنيد كه در آن از آسودگي و شادخواري ليلي گفته بود و رنج و مصيبت هاي خويش. براي ليلي غمي بزرگ بود شنيدن گلايه هاي جانسوز مجنون و اينك ادامه ماجرا:

 

*************

 

... مجنون نمي دانست که ليلي هميشه به زندگي آزاد او چه حسرتها خورده است. نمي دانست در وراي اين آسودگي و شادي ظاهري چه رنج و درد عميقي نهفته است. ليلي مي خواست فريادي بزند که تا آنسوي کوه نجد را بلرزه در آورد:

"اي قيس! اي مجنون! اگر تو پاي بند جنوني من از تو ديوانه ترم در اين عشق، در اين طلب. خوشا بحال تو که فرصت ابراز اين جنون را از تو دريغ نکرده اند. من چه کنم که در اين قفس به ظاهر آباد مجال صحبت هم ندارم"

اما پنجه هاي بغض بي رحمانه گلويش را مي فشرد.

يکي از نديمگان که از طرف مادر ليلي مامور شده بود مخفيانه او را تحت نظر داشته باشد تمام ماجرا را از پشت بوته اي تماشا مي کرد. زمزمه هاي عاشقانه ليلي با محبوب، شنيدن غزلي عاشقانه و زار زدني سخت و غريب. در کوتاهترين زمان، خبر به مادر ليلي رسيد و او بدون هيچ ترديدي دانست که آتش عشق ليلي که او خيال مي کرد مدتي است فرو نشسته همچنان زبانه مي کشد. مادر ليلي هم بر سر يک دو راهي، کاسه چه کنم چه کنم بدست گرفته بود و نا اميدانه شاهد آب شدن دختر دلبندش بود. از طرفي نمي توانست سوختن فرزندش را ببيند و دم بر نياورد و از طرف ديگر مي دانست که نصيحت او هم اثري نخواهد داشت.

اما پديد آورندگان اين ماجرا به ليلي و مادرش و نديمگان و آن مرد رهگذر خلاصه نمي شدند در اين مقطع مردي وارد داستان مي شود که نقشي مهم در ادامه ماجرا بازي مي کند.

آنروز که ليلي، خرامان و مست به همراهي عده اي به سير باغ و گلشن مشغول بود، جواني نجيب زاده از خاندان بني اسد از آن حوالي عبور مي کرد. خستگي راه و ديدن آثار درختاني از دور، او را به اطراف باغ خانوادگي ليلي کشاند. در حال آب دادن به اسبش بود که صداي هلهله و شادي زيادي را از دور شنيد. به کنجکاوي برخاست و تعدادي دختران زيباروي را ديد که برقص و دست افشاني مشغولند. ليلي اما در آن ميانه چون ماه در ميان ستارگان مي درخشيد. از سر و وضع ظاهري و اينکه او را چون دُر در ميان گرفته بودند براي شخصي زيرک چون ابن سلام آسان بود که بانوي آن جماعت را از بقيه تميز دهد. آري، اين جوان ابن سلام نام داشت . جواني خوش اندام، تاجر و يگانه قبيله بني اسد که در عين جواني کوهي از ثروت داشت و دنيايي تجربه. در کرم و بخشش زبانزد همگان و در شجاعت و مردانگي بي همتا بود. براي اين سلام پيدا کردن نام و نشان پدر ليلي کار سختي نبود. با همان ديدار کوتاه چنان محو جمال و زيبايي ليلي شده بود که هيچ چيز جز ازدواج با او آرامش نمي کرد . به محض رسيدن به شهر خود، يکي از ريش سپيدان را با کارواني شتر از هداياي نفيس و گرانبها از ياقوتهاي يمني گرفته تا فرشهاي ايراني بسوي منزل ليلي روانه کرد به نشان خواستگاري!

پدر ليلي با ديدن شکوه کاروان همراه قاصد از از شادي در پوست خود نمي گنجيد. با اينحال با متانتي که هر پدري در لحظه خواستگاري دخترش بروز مي دهد ضمن تشکر، هداياي آنها را برسم ادب پذيرفت و گفت:

"خواستگاران دختر من بسيارند. ابن سلام را سلام برسانيد و بگوييد پدر ليلي براي بررسي و تحقيق جهت انتخاب بهترين فرد و دادن پاسخ به اين خواستگاران از جمله ابن سلام مدتي زمان مي خواهد"

پير قاصد زمين بندگي بوسيد و خداحافظي کرد.

 

بعد از رفتن آنها، مادر ليلي به شوهرش گفت:

"هيچکدام از خواستگاران ليلي به خوبي ابن سلام نبوده اند. تو که بهتر مي داني او از لحاظ شهرت و ثروت و مردانگي قابل مقايسه با هيچکدام از آنها نيست. تو بيشتر به دنبال تجارتي و نمي داني که هنوز آتش عشق آن پسرك ديوانه – قيس – در دل دخترت هست. او را بايد هر چه سريعتر به خانه بخت بفرستيم تا بلاي سر خودش و آبروي ما نياورده. نبايد فرصت به اين خوبي را از دست مي دادي. ابن سلام انگشت روي هر دختري که بگذارد، پاسخ منفي نخواهد شنيد.

پدر ليلي پاسخ داد:

"دختر من، هر دختري نيست. جواب مثبت در اولين ديدار و با اولين درخواست، صورت خوشايندي ندارد. او اگر واقعا طالب و خواستار ليلي باشد دوباره و چند باره بازخواهد گشت. اگر هم قرار است با يکبار جواب رد شنيدن پشيمان شود همان بهتر که ديگر نيايد اما من مطمئنم او برخواهد گشت"

و اما بشنويد از مجنون که بي خبر از ماجراها و وقايعي که در خانواده ليلي در حال وقوع بود همچنان آواره کوه و بيابان بود. در يکي از اين روزها دست تقدير مجنون و نوفل را بهم رسانيد.

نوفل، بزرگ عياران آن منطقه بود. کسي که جواني و زندگي خود را صرف امنيت و آرامش راهها، مقابله با راهزنان و حراميان و کمک و تنگدستي به ضعيفان و فقيران و در راه ماندگان کرده بود. از رشادت ها و مبارزات او در مقابل دزدان و تامين امنيت قافله هايي که در راه سفر اسير حمله آنها شده بودند داستانها و افسانه هاي بسياري نقل شده بود.

نوفل با جمعي از دوستانش، بقصد شکار در حال گذر از اطراف کوه نجد بود که صداي ناله اي جانسوز شنيد. به جستجوي آن صدا به غاري در آمدند. مردي ژنده پوش با موها و محاسن بلند ديدند که از خلق و خوي انسانهاي معمولي بيگانه بود. يکي از همراهان که ماجراي مجنون را مي دانست داستان را براي نوفل تعريف کرد ...

 

ادامه دارد.

لين? | نوشته شده در 5 Dec 2005ساعت 9:5 AM توسط bahar |

رويايي از يك كودك

 

 

رويايي از يك كودك

 

روزي معلم از بچه ها  خواسته بود كه اوليا خود را به مدرسه بياورند.

يكي از بچه ها از جايش برخاست وگفت من نمي توانم پدر و مادر خود را بياورم .

معلم پرسيد : چرا؟

دانش آموز گفت كه پدر و مادر من الان در مكه هستند .

معلم با خود گفت  كه  چطور ممكن است آخر مادر و پدر دانش اموز هر دو فرهنگي بودند

واز دانش اموز پرسيد كه كي رفتند ؟

دانش اموز گفت كه هفته پيش رفتند اول برايشان جشن گرفتيم و فرداي آن روز به فرود گاه ساري رفتيم و آن ها را بدرقه كرديم.

خلا صه اينكه معلم حرف بچه را قبول كرد و از فلسفه اين امر بزرگ كه ارزوي هر مسلماني است كه يك روز به مكه مكرمه و مدينه منوره مشرف شود صحبت كرد .

زنگ تفريح كه شد معلم وارد دفتر شد و به همكاران خود گفت كه آيا شنيده ايد كه خانم وآقاي    xبه مكه رفتند. براي همه همكاران شنيدن اين خبر تازگي داشت وكسي از اين قضيه خبر نداشت و همه تعجب كردند كه چه بي خبر و آن هم وسط سال تحصيلي.

مدتي گذشت.گاهي اوقات كه معلم كه از دانش اموز مي پرسيد كه از پدر ومادرت چه خبر؟ دانش اموز با آب وتاب براي معلم تعريف مي كرد كه هر شب با پدر و مادرش صحبت مي كند واز ان ها مي خواهد كه برايش پارچه و كيف و كفش و از اين قبيل چيز ها بياورند.

معلم هم وقتي خو شحالي دانش آموزش را مي ديد خو شحال مي شد.

روزي از روز ها معلم با خود گفت كه ديگر تقريبا بايد پدر و مادر دانش اموز برگشته با شند و دوباره از دانش اموز پرسيد كه آيا پدر و مادر ش بر گشته اند يا نه؟

دانش آموز گفت كه بله ؛  چند روز پيش براي استقبالشان به فرودگاه رفتيم و تازه كلي هديه و سوغاتي برايم آورد ند

معلم گفت حالا كه آن ها آمدند به پدر و مادت بگو يه سري به مدرسه بزنند. دانش اموز گفت باشه.حتما به ان ها خواهم گفت.

از قضا فرداي آن روز مادر بچه بدون اينكه از چيزي خبر داشته باشد به مدرسه مي آيد .

وارد دفتر كه مي شود معاون مدرسه كه آن وقت در دفتر بوده از جايش بلند شده و به او مي گويد : زيارت قبول چه بي خبر رفتي.

مادر با تعجب مي گويد : چه زيارتي ما كه جايي نرفتيم مگر با اين همه كار مي شود جايي رفت.

معاون مي گويد كه دخترش گفته كه تو و شوهرت به سفر حج عمره رفتيد .مادر بي خبر از همه جا مي گويد كه شما كه خودت مي دوني ما كه يك پامون تو مدرسه است پاي ديگر هم توي خونه با بچه ها...

زنگ تفريح كه مي خورد معلم كه از پله ها پايين مي آيد و مادر دا نش آموز را كه مي بيند مانند معاون او هم مي گويد  زيارت قبول و مادر بچه باز هم با تعجب مي پرسد كه چه زيارت قبولي ما كه جايي نرفتيم.

معلم گفت :دخترت گفته كه به حج عمره رفتي . مادر مي گويد : دخترم اين حرف را زده!

و معلم تمام ما جرا براي او تعريف مي كند كه وقتي گفتم كه اوليا تون رو بياريد بچه شما  گفت كه شما وهمسرتون به مكه رفتيد وحتي گفت كه شما رو تا فرودگاه ساري بدرقه كرده و هر شب تلفني با هاتون صحبت مي كرده و كلي  سوغاتي براش آورد ين.

مادر گفت :راستش من نمي دانم كه اين بچه به شما چه گفته ولي اين بچه اي رويايي و خيالبافي  است و حتما شما رو سر كار گذاشته.

معلم گفت : چون بچه زرنگي است حتي يك ذره هم به حرف هايش شك نكردم.و با خنده گفت كه ببين يه بچه يه مدرسه رو و مخصوصا من رو با خيالبافي و روياي خودش سركار گذاشته ..

ان لحظه معلم به مادر بچه گفت كه به بچه توجه بيشتري كنيد و به رويش نياوريد چون ممكن است كه بچه ناراحت شود.

مادر گفت باشد ولي با او صحبت خواهم كرد.

با اين وجود هنوز هم بچه معلم را سر كار مي گذاشت

 

ولي معلم به علت تماسي كه با خانواده او داشت ديگه گول حر ف ها و روياهاي او را  نخورد .

فكر كنيد كه يك بچه چه قدرت تخيل قوي بايد داشته باشد كه يك چنين فكري را بكند واز ان همه جاي ديدني براي پدر و مادرش سفر مكه را انتخاب كند و بسياري سوالات ديگر ....

بالا رفتيم آسمون آبي بود

پايين اومديم زمين مال خدابود.

قصه ما راست بود.

لين? | نوشته شده در 28 Nov 2005ساعت 7:35 PM توسط bahar |

ليلي و مجنون قسمت پنجم

 

ليلي و مجنون قسمت پنجم

 

 

 

در قسمتهاي پيش خوانديم كه مجنون آواره كوه و بيابان بود و از طرف ديگر حسد گروهي باعث شد كه شحنه اي سنگدل براي دستگيري و ادب مجنون مامور شود . غيبت مجنون شايعه مرگ يا قتل او را پراكنده كرد . پس از جستجوي بسيار پدرش او را اطراف كوه نجد يافت و در نهايت او را به بازگشت به خانه ، راضي كرد و اينك ادامه داستان:

 

*************

 

... واضح است که چه ولوله و شوق و اشتياقي در قبيله افتاد وقتي آندو را از دور ديدند. زندگي در قبيله به حالت عادي خود برگشت. مجنون چند صباحي با سختي و مشقت چون ديگر مردان قبيله رفتار مي کرد. به گله اسبها و شترها مي رسيد و گهگاهي با دوستانش به شکار مي رفت. اين زندگي برايش بسيار سخت بود اما بخاطر دل رنجديده پدر و مادر تحمل مي کرد اما هرگاه تنها مي شد هنگام طلوع و غروب خورشيد بر تپه اي مي نشست و چنان ناله اي مي کرد که دل سنگ هم آب مي شد.

مدت زيادي نگذشت که خلق و خوي انسانهاي عادي طاقتش را طاق کرد و دوباره راه کوه و بيابان گرفت. هر چند روز يکبار از بالاي کوه نجد به پايين مي آمد، در دامنه کوه مي ايستاد و از سوز دل و آتش درون غزلي مي خواند که دل هر شنونده اي را مي جنباند. مردم از هر طرف براي شنيدن شعرها و آواز زيباي جوانکي مجنون جمع مي شدند و عده زيادي شعرهاي او را يادداشت مي کردند تا جاييکه ترجيع بند نامه هاي عاشقانه، غزليات مجنون بود.

 

و اما بشنويد از ليلي:

 

هر روز که مي گذشت ليلي خوش قد و قامت تر، کشيده تر و زيباتر مي شد. چشمهاي درشت و اغواگرش، که معصوميتي عجيب در خود داشت، به سياهي شب مي ماند و قتلگاهي بود براي عاشقان دل خسته، مژه هاي بلند و برگشته اش و کمان ابرويش خدنگ غم به جان بينندگان مي انداخت. چاه زنخدان چانه اش و گونه هاي برجسته و خوش آب و رنگش، به بوم نقاشي خارق العاده اي مي ماند که گويي يگانه روزگار با دقت و وسواسي عجيب تک تک اعضاي آن را در نهايت هنرمندي و چيره دستي به رنگ و لعاب عشق و طنازي تصوير کرده است. عليرغم اين همه زيبايي، وقار و متانت و و نجابتي مثال زدني در او بود که تمام آنهايي را که تنها دل به زيبايي ظاهري او سپرده بودند از ابراز علاقه پشيمان مي کرد. آنها جرأت ابراز وجود نداشتند و تنها با هر بار نظاره او آرزو مي کردند: "کاش ليلي از آن من بود"

با تمام اين اوصاف، ليلي در دلتنگي و بيقراري دست کمي از مجنون نداشت. فرق ميان اين دو در آن بود که مجنون از قيد و بند آزاد و رها بود، فارغ البال به بيان عشق و علاقه خود مي پرداخت و ليلي از اين نعمت محروم بود. شبها پس از آنکه همه به خواب مي رفتند آرام در بستر خود مي نشست و اشک مي ريخت. برخي شبها به بالاي پشت بام مي رفت و با ماه و ستاره رازهاي نهاني دلش را بازگو مي کرد.

پدرش اغلب به امر تجارت مشغول بود و تمام هم و غمش در محدوده خانواده پوشيده ماندن دختر بود از چشم نامحرمان. مادر هم آنقدر به رتق و فتق امور خدمتکاران و نديمگان سرگرم بود که از ظاهر فرزند نمي توانست به آتش درونيش پي ببرد. به اين تصور که ليلي کم کم قيس را از ياد مي برد، دلخوش بود.

هر چند روز يکبار، ليلي از پنجره اتاقش صداي کودکاني را مي شنيد که حين بازي اشعاري عاشقانه مي خواندند. اشعاري که هيچکس به اندازه ليلي نمي فهميد سروده کيست و در وصف کيست. آري! اشعار مجنون زبان به زبان و کوي به کوي مي گشت و از طريق کودکان بازيگوش به گوش ليلي مي رسيد. ليلي تمام آن اشعار را با هيجان زدگي يادداشت مي کرد و از آنجا که طبعي لطيف و دلي سوخته داشت به پاسخ هر بيتي، بيتي مي سرود در پاسخ مجنون. فصاحت و بلاغت مادرزادي به کمک دلش مي آمد تا زيباترين تصنيف هاي عاشقانه شکل بگيرد. هر چند روز يکبار اشعار مجنون و پاسخهاي خود را در ورق پاره هايي کوچک جمع مي کرد و شبانه از طريق پشت بام خانه در کوچه هاي اطراف پراکنده مي کرد. ليلي مطمئن بود که حرف دلش توسط قاصدي به گوش مجنون خواهد رسيد. خواه اين قاصد باد صحرا باشد يا کودکان بازيگوش. چه فرق مي کند؟

 

هر کس که گذشت زير بامش *** مي داد به بيتکي پيامش

ليلي که چنان ملاحتي داشت *** در نظم سخن فصاحتي داشت

آن را دگري جواب گفتي *** آتش بشنيدي آب گفتي

بر راهگذر فکندي از بام *** دادي به سمن ز سرو پيغام

 

و اين شايد عجيب ترين و مطمئن ترين سيستم پيام رساني دو دلداده در آن روزگاران بود. بدون استفاده از هيچ ابزار بخصوصي پيامها از کوه و بيابان نجد به خانه و اتاق ليلي مي رسيد و پاسخها بر مي گشت!

در يکي از روزهاي زيباي بهاري که بوي عطر گلها فضا را آکنده و رنگهاي متنوع گلهاي بهاري و درختان شکوفه کرده جلوه اي بديع به گلستان داده بود، صداي آواز بلبلان عاشق چنان داغ ليلي را تازه کرد که تصميم گرفت سري به بوستان اختصاصيشان بزند و همنوا با بلبل داغديده ناله سرايد.

مادر ليلي، به خيال اينکه دخترش پس از مدتها گوشه نشيني هوس تفرج و گشت و گذار کرده، بسيار خشنود شد. جمعي از کنيزکان سيمتن و زيبارو را فرا خواند و همراه ليلي روانه کرد. ليلي هر چند دوست داشت تنها بماند اما مصلحت ديد سکوت کرده و مقاومتي نکند.

در زير سايه سروهاي خوش اندام ساعتي نشستند به گفتن و شنودن و خواندن و رقصيدن. نديمان و مطربان چنان دستگاه رقص و آواز را کوک کرده بودند که گويي شادي عظيمي بر پاست. ليلي پس از ساعتي نشستن با ياران و هنگامي که ديد آنها چنان در رقص و پايکوبي آمده اند که چندان متوجه او نيستند کم کم از جمع کناره گرفت و به زير سايه تک درختي تنها خزيد و شروع به ناله کرد:

"اي مهربان يار وفادار! روزها بدين اميد سر از بالين بر مي دارم که تو در کنارم باشي و شبها با اين روياي شيرين به خواب مي روم که شب ديگر سر بروي شانه هاي تو مي گذارم. آخر اي دوست! گيرم که ديگر هواي ما در سرت نيست، چرا مدتي است خبري از خودت نمي فرستي تا دل رنجديده من را مرهمي باشد"

 

گيرم زمنت فراغ من نيست *** پرواي سراي و باغ من نيست

آخر به زبان نيکنامي *** کم زانکه فرستيم پيامي؟

 

...در همين حال و هوا بود که از دور صداي آوازي شنيد. بدقت گوش داد. لحن اشعار برايش آشنا بود. آري! اين سخنان مجنون بود که در قالب اشعاري جانسوز از دهان مردي رهگذر بيرون مي آمد. اشعاري که حکايت از غريبي و دربدري مجنون داشت و بي خيال نشستن ليلي در باغ و بهار به دست افشاني.

حکايت از رميدن مجنون از غم فراق و آرميدن ليلي در بستر آرام خويش. اشعاري که آتش به جان ليلي زد:

 

مجنون جگري همي خراشد *** ليلي نمک از که مي تراشد؟

مجنون به خدنگ خار سفته است *** ليلي به کدام ناز خفته است؟

مجنون به هزار نوحه نالد *** ليلي چه نشاط مي سگالد

مجنون همه درد و داغ دارد *** ليلي چه بهار و باغ دارد

مجنون کمر نياز بندد *** ليلي به رخ که باز خندد؟

مجنون به فراق دل رميده است *** ليلي به چه راحت آرميده است؟

 

ليلي با شنيدن اين پيام چگرش کباب شد. از يکسو غم و غصه دربدريهاي مجنون رنجورش کرده بود و از سوي ديگر اين تصور مجنون که او آرام و بي خيال و فارغ از مجنون به زندگي راحتش ادامه مي دهد جانش را آتش مي زد...

 

ادامه دارد.

 

 

لين? | نوشته شده در 28 Nov 2005ساعت 7:25 PM توسط bahar |


زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .

نوشته‌هاي پيشين

شهریور 1386
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384

پيوندها

قالب رايگان بلاگفا

تنهایی من
اسب وحشی
هم نفس عشق
باران
پروای عشق
پلیس
دالان بهشت
زمرمه های دلتنگی
فال حافظ
عشق دوستی صفا
سوالی فانی (ساراو فرنود)
.::سکوت اوج فریاد من است::.

پشتيباني

بلاگفا

طراح:bahar